یک سروده، ساقی: August 2007 Archives
در تمام ِ طول جاده
مردی به دنبالم می آمد...
احساس می کردم
تنها نیستم
صدای نفس هایش را می شنیدم!
اما
برنگشتم تا ببینم اش
چون
بوی تـــو گرفته بود
تمام ِ طول جاده.
هر شب
رأس ساعت ۱۲ بامداد
دو ستاره
از سقف ِ آسمان
پائین می آید...
موهایم را می بوید
دستهایم را نوازش می کند
اشک از صورتم می گیرد
چشمهایم را می بوسد
دریچه ی قلبم را بتادین میزند
و
آهسته می گوید : " شب بخیر ساقی! "
خودت دوری
اما
چشمانت باوفاست.
پنجره را باز میکنم
احساس قشنگ ِ " تو " می آید
می نشیند
بر پرده
بر دیوار...
من
گیج ِ این همه " تو "
مست ِ مست
کنار می آیم با خودم
و
با احساس ِ قشنگی که " تـــو " یی
زندگی می کنم
زیر یک سقف!
چشم ها
لب ها
دندان ها
گونه ها
دست ها
قلب ها...
سکوت میکنم
تا
با کلماتم
تو را بسازم!
میگویم : " تـــو! "
نگاه میکنی ٬
می خندی...
