Recently in شاعران دیگر Category
خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
هم سن تو بودم
دلم زندگی میخواست
رنگ و آواز
خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره میشوم
به نقطهای
از پس
آن خرداد است
دیگر
از پدربزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریف کند
روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت
تو باور نمیکنی
از پشتبام کلاشینکف درآمد
از خیابان باتوم
تمام کانالهای تلویزیون
چارلی چاپلین نشان میداد
فراموش نکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ داریم
نه پارتیزانها پیروز میشوند
نه دیکتاتورها
نه روز، راه به جایی میبرد
نه شب
در نهایت
آنکه پیروز میشود
تویی
زودتر بیا
زودتر بیا
تنها تو میتوانی
پایانی خوب برای داستانهای بد باشی
*
من یک پسر بد بودم/ رسول یونان.- تهران: افکار، 1384.
صدای قلب نيست
صدای پای توست
كه شبها
در سينهام میدوی
كافیست كمی خسته شوی
كافیست بايستی
باران باشد
تو باشی
و كوچهای بیانتها
دنيا را میخواهم چهكار؟
دنيا نباشد!
كوچهباغی باشد و باران
و تو
كه زلالتر از بارانی.
*
تمام حس ِ من در چند كلمه از محسن نظارت.
امشب
شعری نخواهم نوشت
بيستوسومين شمع را
برای تولدت روشن میكنم
و پرهايم را طواف میدهم
بر گرد آتشی كه تــــو در جانم روشن كرده يی
بيستوسه تكه خاكستر كوچك كافی است
تا پر سوخته حرمت پيدا كند.
جشن تولد توست
و من
بيستوسه بار به دنيا میآيم و خاكستر میشوم
تا راز حضور تو را بدانم.
ققنوسم من امشب!
*
شمس لنگرودی / پنجاه و سه ترانهی عاشقانه: مجموعه شعر، تهران: آهنگ ديگر، 1383.
گنجشکها
با تو دوستاند!
گربهها
از صدای پایَت فرار نمیکنند!
سوسکها
- اگر تو بخواهی -
کنار ِ دمپاییها دراز میکشند!
جانور ِ درونام
آرام گرفته است!
تو
با کدام زبان حرف میزنی؟!
*
حافظ موسوی / سطرهای پنهانی٬ تهران: آهنگ دیگر، ۱۳۸۲.
دخترم بـــاران ٬
گاهی موهایش دُم ِ اسبی ست
گاهی سیاه و کوتاه
گاهی بلند و خرمایی.
امروز رفتم دبستان دنبالش
همه بچه ها دویدند سمت ِ مادرشان
دخترم بـــاران
موهایش
بور و سیاه و خرمایی
کوتاه و بلند
فِری و صاف و دُم ِ اسبی بود
خیلی حرف داشتیم!
دخترم بــــاران
مهربان است...
دیر رسیدم خانه٬
شانه هایم خیس ِ بـــاران بود.
* از سارا محمدی اردهالی
روی داستانش کار میکرد ٬ برایش چای بُردم...
گفت با این یقه ی باز
چرا خم می شوم روی دست نوشته های او؟
حوصله ی این حرفها را نداشتم!
رفتم بالکن هوایی بخورم ٬ داد زد بیایَم تو...
انگار همان هنگام
مرد ِ داستانش هم به بهانه ی آب دادن گلها ٬
آمده بود بالکن روبرویی!
سوگند میخورم نمی خواستم اتفاق بدی بیفتد!
موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرفها گرم کردم ٬ اما...
اما او ستمگرانه با چند جمله ی کوتاه و
به کمک ِ یک قید " ناگهان " ٬
مرد ِ داستان را به دردناکترین وضع ممکن در تصادفی کُشت!
وحشتناک بود...
روی کاغذها بالا آوردم!
بعد
مستخدم ِ خانه در دادگاه اعتراف کرد که
مرا با آن مردک ِ بخت برگشته دیده است...
آقای دکتر!
او نویسنده ی بی نظیریست...
همین روزها عکس ها و نامه ها را پیدا خواهد کرد!
فکر نمی کنید بهتر باشد وکیل بگیرم؟
*
از سارا محمدی اردهالی
تو میگویی :
یاس های سفید ِ توی گلدان
زیبا ترند
خوشبو ترند...
همانها که صبح می شکفند
و
بر مزار گامهای عابران ِ شب
میمیـــــرند!
من می گویم :
یاس های زرد ِ توی باغچه
صبور ترند
باوفا ترند!
همانها که بیدارند
تا شب بگذرد
و
تـــو بر گردی...
*
مهناز اسداله زاده فرد / من و ماه ، تهران : نشر ایریا ، 1385.
این لبخند بر لب من ٬
رُژ ِ " بورژوا " نیست!
مژه هایم طبیعی برگشته اند
رژ گونه نزده ام
برق چشمهایم نیــــز
در چشم هیچ رقاصه ای پیدا نمی شود!
وقتی بروی
چراغها خاموش می شوند
و سیندرلا یت
شستن زمین را
از سر خواهــــد گرفت.
