حس ِ خوب

| | Comments (0)

ديروز تمام ِ حس‌های بد و فشارهای عصبی ِ اين مدت را گريه كردم! در تاكسی، در پارك، جلوی چشم ِ مردم و حتی در آغوش ِ تو. سردرد بدی گرفتم اما به خالی كردن و بالا آوردن ِ آن‌همه افكار منفی می‌ارزيد. كارم اصلاً زشت نبود، خيلی‌ها نگاهم كردند. هر كس با حس ِ خودش: خنده، تمسخر، دلسوزی، كنجكاوی يا افسوس حتی. اما برای من فقط همان خالی شدن مهم بود و بس. امروز درعوض، پُرم از احساس‌های خوب و مثبت. با همان مردم سر و كار داشتم و در همان كوچه‌ی خلوت و پر از چاله‌چوله راه رفتم، همان مسير تكراری را طی كردم و با همان تنه‌هايی كه در پياده‌رو به من زده می‌شد به هر طرف كشيده می‌شدم اما حس‌هايم مثل هميشه نبود. روی ابرها راه می‌رفتم انگار، در همين تكه زمين ِ خدا. نمی‌دانم دليلش چه بود؟! گريه‌های ديروز يا برخورد گردنبند ِ يادگاری ِ تو، با پوست تنم؛ امروز صبح.

Leave a comment

About this Entry

This page contains a single entry by ساقی published on June 9, 2008 10:42 AM.

حرف دل was the previous entry in this blog.

Advil is the next entry in this blog.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.

Powered by Movable Type 4.01