پرونده شماره 342

|

روی داستانش کار میکرد ٬ برایش چای بُردم...
گفت با این یقه ی باز
چرا خم می شوم روی دست نوشته های او؟
حوصله ی این حرفها را نداشتم!
رفتم بالکن هوایی بخورم ٬ داد زد بیایَم تو...
انگار همان هنگام
مرد ِ داستانش هم به بهانه ی آب دادن گلها ٬
آمده بود بالکن روبرویی!

سوگند میخورم نمی خواستم اتفاق بدی بیفتد!

موهایم را بستم و سرم را به شستن ظرفها گرم کردم ٬ اما...
اما او ستمگرانه با چند جمله ی کوتاه و
به کمک ِ یک قید " ناگهان " ٬
مرد ِ داستان را به دردناکترین وضع ممکن در تصادفی کُشت!

وحشتناک بود...
روی کاغذها بالا آوردم!
بعد
مستخدم ِ خانه در دادگاه اعتراف کرد که
مرا با آن مردک ِ بخت برگشته دیده است...

آقای دکتر!
او نویسنده ی بی نظیریست...
همین روزها عکس ها و نامه ها را پیدا خواهد کرد!
فکر نمی کنید بهتر باشد وکیل بگیرم؟

*
از سارا محمدی اردهالی

About this Entry

This page contains a single entry by ساقی published on September 9, 2007 1:24 PM.

نسخه was the previous entry in this blog.

تلفن همراه is the next entry in this blog.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.

Powered by Movable Type 4.01